جمعه ۹ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

داستان های تپه سیخی (خانه خالی )


خانه خالی
خانه ما توی یوسف آباد بود یک آپارتمان 5 طبقه که ما طبقه دوم بودیم من و مادر و پدرم بودیم و من یک اطاق اقتصاصی داشتم …..
بهش گفتم پری جون ساعت چند می ایی ،
از پشت تلفن گفت با با مامانت که نیستن .
گفتم مثل همیشه سر کارن خانه خالی است منم ،تو .
گفت ساعت نه نیم خوبه .
گفتم آره عزیزم بعد به طوری که بهش بر نخوره گفتم شنیدم سه تا خط موبایل داری گفت اره دوتاش از این ایرانسل ها است ارزونه شماره اونو به همه دادم اما یکش هم همین همراه اول است که شمارشو فقط به خیلی آشناها می دم .
گفتم دارندگی است و برازندگی گفت خوب کارم ایجاب می کنه گفتم به بینم اینارو که خریدی قیمت را که بالا نبردی گفت اگر هم قیمت را بالا برده باشم برای شما همان قیمت قبل حساب می کنم ؟
گفتم فدایت شم پس فردا صبح ساعت نه و نیم می بینمت و گوشی را قطع کردم .
شب که شد با ارامش و رویایی شیرینی به خواب رفتم .
ساعت هشتو نیم از خواب بلند شده بودم خونه خالی بود و مادر و پدرم تا ساعت 4 از سر کار بر نمی گشتند.
سریع پریدم تو حمام و خودم را خوب شستم بعد که از حمام در امدم هوس یک سیگار کردم رفتم با حوله رفتم تو اطاقم و یک پاکتو که زیر تخت جاسازی کرده بودم ور داشتم یکشو به اتش کشیدم ،
هنوز سیگار به نیمه نرسده بود که اف اف زنگ زد به ساعت روی دیوار نگاهی کردم ساعت نه ده دقیقه بود سریع اف اف را بر داشتم .
گفت منم پری منم در را باز کردم و سیگارم را سریع خاموش کردم و رفته ام توی دست شویی و از یکی از اسپریهای بابام پاشیدم توی دهنم تا بوی سیگار ندهد.
بعد جوری احساس ضعف و تپش قلب می کردم آمدم تو حال و روی صندلی با حوله نشستم .
صدای بسته شدن در ورودی آپارتمانها نشان می داد که پری داره وارد ساختمان شده .
صدای تق تق کفششو که داشت از پله ها بالا می امد می شنیدم هر چی صدای پایش نزدیک می شود منم ضربان قلبم تند تر می شد  ،
وقتی رسید پشت در قبل از اینکه زنگ بزنه رفتم در را باز کردم به آرامی امد تو و منو توی حوله که دید گفت سلام چه حوله قشنگی داری کهنه شد بدش به من،
گفتم قابل شما را نداره زری خانم الانم می خواهی درش بیارم خدمت تان تقدیم کنم .
یک نگاهی به صورتم انداخت و گفت چی شده صورتت مثه گچ سفید شده .
گفتم هیچیم نیست کمی احساس ضعف کردم .
منو نشوند روی صندلی و همینطور که با دستهای گرمش داشت پوشتم را ماساژمی داد گفت امروز باید کلی انرژی مصرف کنی اول صبحی که اینطوری باشی تا عصر  کاری ازت بر نمی اید.
ساعت چهار نیم  عصر بود روی تختخواب توی اطاق افتاده بودم که صدای چرخوندن کلید توی قفل را شنیدم مادرم بود که داشت در را باز می کرد..
وقتی امد تو صداشو شنیدم که به پری خانم می گفت دستت درد نکنه خانه کلی تمیز شده راستی ساناز کجاست پری گفت از صبح ضعف کرده توی اطاقش

داستان یک شب

داستان هوسهای یک زن

حاجی و هرزگی هایش از سری داستانهای تپه سیخی

حاجی و زن جنده 1 از سری داستانهای تپه سیخی

‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر