شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

دختری به نام جنده خیابانی

‏ ۱ نظر:

  1. صورت خسته نگران و بی آرامش و مریض
    که قایم شده بود زیر آرایش غلیظ
    زخمی از خاطرات تلخ دیروز
    چشم می دوخت به خیابون سرد بی‌ روح
    با تحمل سنگینی نگاه آدما
    ادامه می داد او به راه ناتمام
    و اولین بار برای آخرین راه
    هه بهتره بگم که آخرین چاه
    تنها، دو دل‌، تو فکر و با تعجب
    دنبال چی‌ بود؟ پول یا توجه؟
    تو روزگاری که هر کسی‌ دنبال آشناست
    دخترک می گرده پی‌ یه فرد ناشناس
    که از اون غریبه‌ها یه عده ماییم
    آروم اشاره زد که شیشتو بده پایین
    فقط می تونیم امشبو با تو باشیم و بس
    اینوگفت و نشست و در ماشینو بست
    پسر می خواست سر صحبتو وا کنه زود
    تیکه می نداخت ، منتظر واکنش بود
    ولی‌ دخترک صداش رو نمی شنید
    تو دنیایی بود که به سادگی‌ نمیشه دید
    دیدی که بعضی وقتا بغضی تو گلوته؟!
    نمی خوای گریه کنی‌ جلو کسی‌ که پهلوته
    هی‌ امان از این زمان
    زمانی‌ که دیگه برد توان از این زبان

    بی همراه و بیهوده رهسپار این راه بی نور و هم صدا
    سپرده خود رو به دست باد اسیر زندون لحظه ها
    تو دلش درد های بی کران خسته از حرف های دیگران
    اسیر مردهای بی مرام و اشک می باره باز

    پسر گفت لعنت به این بخت بد
    خونه ی ما می مونه واسه یه وقت بعد
    سعی‌ نکن با سکوتت زیر پوستم بری
    اگه پایه ای‌ می تونیم خونه‌ دوستم بریم
    خوب حاضری با دو نفر باشی‌ یا نه؟
    معلومه که رفتار دخترک ناشیانست
    سوال تکرار شد، حاضری باشی‌ یا نه؟
    و دختر به فکر یک شب و یک آشیانست
    گفت بریم، من که همه چی‌ رو از دم باختم
    گناهش پای اون‌ ها که منوپس انداختن
    عصبانی‌ از خاطرات خاموش قدیمه
    پی‌ محبت می گرده توی آغوش غریبه
    تو خونه ‌ای‌ رشد کرد که عشق نبود
    جای عشق، فحش و مشت و زیر چشم کبود
    پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه
    فقط زورش می رسه به دختر ظریفش
    با خودش گفت پشتم به کیا قرصه؟
    خونوادم؟ اونا رو خدا بیامرزه
    اون موقع کی‌ بود احترام به حرفاش بذاره؟
    حالا مجبوره که تنش رو به حراج بذاره

    بی همراه و بیهوده رهسپار این راه بی نور و هم صدا
    سپرده خود رو به دست باد اسیر زندون لحظه ها
    تو دلش درد های بی کران خسته از حرف های دیگران
    اسیر مردهای بی مرام و اشک می باره باز

    ببین تو این قصه‌ها رو می شنوی و میری
    بعد چند بار شنیدن ازش می گذری و سیری
    ممنون از اونی‌ که به دیگری صدامو پاس داد
    بگذریم بریم سراغ ادامه داستانی
    که امروز نوشتنش رو مود من بود
    این یه دردیه که به خیلیا بوده مربوط
    کوه غم بود، ولی‌ یه نور انبوه
    پشت کوهه واسه نا امیدی زوده هنوز
    کاری ندارم به اینکه کارش خلاف شرعه
    ولی‌ واسه رابطه‌ها اول علاقه شرطه
    وگرنه یه روحه که روی جسمی‌ سواره
    چطور تو آغوشی بره وقتی‌ حسی نداره؟
    تو این روزگار دردناک و سیاه بی‌ شرم
    ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم
    راه برای ادامه دادن زیاده بی‌ شک
    ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم

    وقت واسه بیشتر گفتن نبود می دونم ، قصه‌های تو یه عمر آهنگیه
    سخته نه؟ خوب خیلی‌ سخته رسمش همینه می دونم رسمش همینه

    پاسخحذف